داستان فيلم:
شان در حال دويدن در پارك دچار حملهي قلبي ميشود و جان ميسپارد. همزمان با مرگ او، نوزادي به دنيا ميآيد. ده سال بعد. آنا همسر شان در كنار قبر او ايستاده و ميگريد. او اكنون نامزد جوزف است. كليفورد، دوست شان و همسرش كلارا به ميهماني نامزدي آنا و جوزف ميروند. كلارا به بهانهي جا گذاشتن......................داستان فيلم در انتهاي نقد
”تولد“ با مرگ آغاز ميشود. شان با لحني تمسخرآميز از تناسخ و حلول روح انسان در انسان يا موجودي ديگر حرف ميزند و لحظاتي بعد، در هنگام دويدن جان ميسپارد. دويدن او از تاريكي و درون يك تونل كوچك در پارك آغاز ميشود و در تونلي ديگر پايان ميپذيرد. گويا زندگي او سفري است ميان دو تاريكي، بين دو ابهام. با مرگ او، تولدي ديگر شكل ميگيرد و در نقطهاي ديگر از شهر، پسري كه نام او را بر خود دارد، زيستن را آغاز ميكند. پسري كه 10 سال بعد، درست در هنگام دلكندن آنا از خاطرات شوهرش، از حلول روح او در خود صحبت ميكند.

جری ( جک لمون ) و جو ( تونی کرتیس ) دو نوازنده فقیر که ناخواسته شاهد قتلی بوده اند مجبور می شوند برای فرار از دست گنگسترها با سر و شکل زنانه وارد گروهی موسیقی تماما دخترانه ، شوند . از قضا جو عاشق یکی از دختران گروه شده و پیرمردی پولدار نیز عاشق جری می شود.
یکی از بهترین و به
یاد ماندنی ترین دیالوگ های تاریخ سینما دیالوگ پایانی فیلم بعضی ها داغشو
دوست دارندست. در این فیلم جک لمون که نوازنده ویولون سل است، برای حضور
در کنسرتی، مجبور به پوشیدن لباس زنانه می شود. در این میان، پیرمردی به
اسم اوسگود عاشق جک لمونی که زن شده می شود و لمون بیچاره را عاصی مي كند.
در نهایت لمون لباس زنانه اش را از تن بیرون می کند:
جری: تو انگار حالیت نیس![كلاه گیسش را بر می دارد؛ با صدای مردانه] من مردم!
ازگود: [بی توجه] خب-هیچ كس كامل نیس!..............................
امتياز فيلم در (I MDB (7.7/10خلاصه داستان فيلم:
تريور رزنيك، كارگري ماشين كار است كه در يك كارگاه مونتاژ كار ميكند. او در حالي كه دستش را در حمام آپارتمانش ميشويد، با تعجب به چهرهي خود مينگرد و سپس متوجه يادداشتي ميشود كه بر ديوارهي حمام چسبانده شده: “تو كي هستي؟” تريور به مدت يك سال نتوانسته بخوابد و كارهاي روزانه و شبانهاش پس از پايان ساعت كارش در كارگاه، به وقتگذراني با زني ................................

جشن گرم و کوچک مالکوم و همسرش که به افتخار دریافت لوح افتخار برگزار شده به زودی با حضور هراسناک وینسنت به هم می ریزد. بعد از صحنۀ شلیک، به پائیز آینده در فیلادلفیا منتقل می شویم. کول 9 ساله در اولین ظاهر شدنش در فیلم، وقتی از خانه خارج می شود با قدم های سریع مثل فردی وحشتزده حرکت می کند.
The Sixth Sense ( حس ششم ) به کارگردانی M. Night Shyamalan و محصول
سال ۱۹۹۹از آندسته فیلم هایی است که شاید هیچ وقت آنرا فراموش نکنیم. دلیل
خاطره شدن این فیلم در ذهن ما نه به خاطر پیام و محتوای فیلم بلکه به
دلایلی است که در ادامه به توضیح آن می پردازم.
حس ششم به خصوص در نیمۀ
اولش بسیار پرمایه پیش می رود. تک تک صحنه ها به نظر در جای خودشان قرار
دارند و صحنۀ زائد یا کسالت باری نمی بینیم. بازی درخشان هالی جوئل اسمنت
حیرت آور است.
ریتم پر کشش فیلم در نیمۀ دوم تا حدودی از رونق می افتد، اما همچنان شیامالان بیننده اش را با قدرت حفظ می کند.
حس
ششم از آن دسته فیلم هایی است که بعد از دیدنشان تمایل برای دیدن دوباره و
دقت بیشتر در تماشاگر ایجاد می شود و جزئیات فیلمنامۀ شیامالان به حدی است
که دیدن دوبارۀ آن ارزشش را ........................
بیا بهار که دیگر توان هجران نیست
بیا بهار که غیر تو همدل و جان نیست
بیا بهار که از سیلی ای تبار خنک
کبود گشته رخم طاقت زمستان نیست
بیا بهار که از برف های چشم سفید
توان رفتن ما جانب گلستان نیست
بیا بهار به هر شا خهء شکوفه بریز
................
که بی حضور تو اینجا امید باران نیست
نویسنده : مصطفی سیفیبرادرکشی به شیوه ترس و سکوت
خلاصه داستان
امیر فرزند مردی متمول است كه با فرزند خدمتكارشان به نام حسن دوست است. امیر پشتو است. پشتوها قوم غالب افغانستان و سنی مذهبند. حسن از قوم هزاره است كه مردم آن آسیایی و شیعه مذهبند. امیر و حسن با هم دوستند و این در حالی است كه آصف كه یك جوان پشتوی متعصب است با دوستی .............
هیچ جنگی جنگ نیست تا زمانی كه برادری، برادر خود را بكشد
معمولا با شنیدن نام افغانستان آنچه كه قبل از هر چیز در اذهان متبادر می شود کلماتی به جز جنگ، طالبان، بن لادن و... نیست. افغانستان سالهاست كه دست به گریبان جنگهایی با عناصر خارجی و داخلی است، ابتدا حمله روسها، سپس جنگ داخلی و حكومت طالبان و دست آخر نیز حمله آمریكا كه تاكنون نیز ادامه دارد. این نكته كه افغانها در این سالها در میان این همه تنش چگونه زندگی می كنند و حتی پیش فرضهای ذهنی ما ایرانی ها از زندگی دورادور با مهاجران افغانی چیزی نیست كه در "بادبادك باز" روایت شود. "بادبادك باز" سعی دارد از منظر و دریچه ای انسانی......................

پیشنهاد برای دیدن یک فیلم خوب
"تران آن هونگ" بر خلاف کم کاریش اما توانسته سبک شخصی و بسیار متفاوت خود را معرفی کند. فیلمهایی با فضایی به شدت استلیزه، با استراتژیهای متفاوتِ قصه گویی که، از جمله، بسیار سینمای "یاسوجیرو ازو" فیلمساز بزرگ ژاپنی را به یاد میآورند. فیلمهایی با عدول از کشمکشها و درگیریهای متداول دراماتیک و حذف بسیاری از نقاط اوج داستانگویی مرسوم و به جای آن تاکید بر ایدهها و لحظههایی که از نگاه داستانگویی متداول لحظههایی مرده محسوب میشوند. و در کنار آن وجه بصری شگفت انگیزي که شاید هر نما از این فیلم را به یک تابلوي نقاشی مملو از زیباییها و جزئیات حيرت انگيز بدل میکند.
امتياز فيلم در (I MDB (7.3/10
۱۴۸سال، پس از رنجهای لینکلن در راه الغای قانون بردهداری، دنیا به حقانیت نگاه لینکلن دربارهی حق آزادی سیاهپوستان پی برده و نگاه نژادپرستانه، باعث شرم و نفرت است. ۱۴۸ سال بعد، دیگر به گونه و پشت سیاهپوستان داغ اربابان مزارع پنبه نیست، دیگر کسی حق ندارد آنها را برای رنگ پوستشان مورد تمسخر قرار دهد. نه اینکه اینها نباشد و به تمامی از بین رفتهباشند، اما قاطبهی افکار عمومی آموختهاند که این برتراندیشی بیهوده را محکوم نمایند. اینهمه، مدیون کسی است که اولین قدم را برای پیمودن راهِ این سفرِ طولانی نهاد؛ آبراهام لینکلن! کسی که «ایدهی دموکراسی را، آنگونه که واقعاً هست نجات داد»، دموکراتترین......................................
امتياز فيلم در (I MDB (7.9/10
فیلم، اقتباس نسبتا وفادارانهای از رمان رو ارائه داده و تغییراتش جزئی و در جهت جمع و جور کردن داستانه. نکتهای که در این فیلم خیلی دوست داشتم، استفاده نو و هوشمندانه از ابزار موسیقی و آوازه. با اینکه چندان طرفدار فیلمهای موزیکال نیستم، ولی موزیکالهای زیادی دیدم و میشه گفت که بینوایان از بیشتر فیلمهای این ژانر یک قدم فراتر گذاشته و از ملودی و آهنگ کلام برای رنگ دادن به شخصیتها استفاده کرده. صدای عمیق و قوی و آوازهای آهنگین ژان والژان (با بازی زیبای هیو جکمن) همونقدر روح بزرگش رو به تصویر میکشه که صدای خشک و بیروح، و آواز تکرارشونده و منظم ژاور (راسل کرو) که در تمام فیلم چند نت نزدیک به هم و غیر هارمونیک رو پیاپی تکرار میکنه و حس تعلیق و ناراحتی در شنونده ایجاد میکنه. کوزت (آماندا سایفرد/ایزابل آلن) مثل قناری کوچک و ظریفی، با صدایی سوپرانو و فرشتهسا، آوازهای پر زیر و بم و رویاگونهای میخونه که نوید تمام چیزهای زیبا در زندگی رو با خودش داره؛ و در آواز لطیف، عمیق و قوی ولی گاها لرزان فانتین (ان هاتوی)، ردی از غم و حسرت و امیدهای در هم شکسته وجود داره.
در این فیلم تقریبا گفتگوی .............................
امتياز فيلم در IMDBآخرین فیلم «میشائیل هانکه/Michael Haneke» تمامی آنچه از او انتظار می رفت و چه بسا چیزی بیش از آن را برآورده می کند. این فیلم یک درام تکان دهنده، هراس انگیز و مصالحه ناپذیر است که ترکیبی فوق العاده از صمیمیت و هوش و فراست کارگردان را به نمایش می گذارد. سؤالی که فیلم «عشق/Amour» مطرح می کند، به بیان شاعر بزرگ فیلیپ لارکین*، این است که کدام میل و اراده در وجود ما تا انتهای عمرمان باقی می ماند و هر چه به پایان زندگی مان نزدیکتر می شویم، واژه ی اراده و میل با کدام معنا و مفهوم حقیقی سر و کار پیدا می کند. هانکه فیلم خود را با یک سکانس فلش فوروارد (گذر به آینده) آغاز می کند که ذهن ما را تحت تأثیر قرار می دهد و درونمایه ی اصلی رو به مرگ و یادگاری وار و در حال انهدام آن را در خاطر ما جای نشین می کند، به طوری که واکنش های ذهن ما نسبت به هر آنچه پس از آن بر روی پرده می آید را در اختیار می گیرد.