تبليغاتX
خدمتكار/ نيمه شب در پاريس/پوستي كه در آن زندگي مي كنم/ کابوي نيمه شب/ بچه رزماري/لبخند موناليزا/مارني/خوب بد زشت/كوتاه در باره قتل/جاده مالهالند/درخت زندگي رودخانه میستیک/انتخاب سوفی/ خانه های خالی/زیبا/3:10 به یوما/مرد باراني/روزی روزگاری در آمریکا/جاده/مخمل آبي//ساعتها/اوه برادر کجایی؟ /قوی سیاه/ لنی/شكستن امواج/زندگی پس از مرگ/سخنرانی پادشاه/12مرد خشمگین /هرگز رهایم مکن/ /همه چیز درباره مادرم/ /پاريس تگزاس/ آخرین تانگو در پاریس / ایستگاه آخر / راز در چشمانشان / آمریکایی / عشق سگی /يتيم خانه/ فريدا / کلکسیونر/ ریش قرمز/ 4ماه، 3هفته و 2روز / من نفرت‌انگیز/ سگ هاي پوشالي / سالو، 120 روز در شهر فساد / آپارتمان / مترسک/ ادیت پیاف/ مخمصه / اسپارتاکوس / سرآغاز / مزد ترس/ سالت / تو جک را نمی‌شناسی / معلم پيانو/ «آل پاچینو»/ راننده تاكسي/ سالروز تولد و مرگ اینگرید برگمن / درخشش ابدي يك ذهن پاک / جدا مانده / مولن روژ / آقای بروکس/ زندگي زيباست / بايد برقصيم؟/ چه سفرها کرده ایم... چه خطرها کرده ایم/ زندگی همچون گل سرخ/ پیش از آن که شیطان بفهمد تو مرده ای دیوانه از قفس /رید / پرواز بر فراز آشیانه فاخته / شکارچی گوزن/ پیش از طلوع آفتاب/ خون به پا خواهد شد / زندگی دو گانه ورونيکا / فرزند سیسیلی هالیوود/ آغوش‌های گسسته/ زيباي آمريكايي/ زيباي روز / تریستانا / بدو لولا بدو / کوری/ زندگی دیگران / لعنتی‌های بی آبرو / اشباح گویا / / غریبه/ شاتر آیلند/ دریای درون/ خاطرات یک گیشا / فیلم هفته (نقد) - نقد فیلم:درخشش ابدي يك ذهن پاک (Eternal Sunshine of the Spotless Mind )

فیلم هفته (نقد)

آرشيو نقد فیلم های برتر جهان (برای دسترسی آسان به مطالب این ویلاگ از گزینه جستجو استفاده کنید.)

دکتر هاوارد سرپرست یک کلینیک است که کار آن پاک کردن آن دسته از خاطرات افراد است که دوست ندارند آنها را در ذهن خود داشته باشند. کلینیکی که اغلباً زوجها خصوصاً در روزهای نزدیک به ولنتاین به آن مراجعه میکنند تا خاطرات بدی را که از هم در ذهن خود دارند پاک کنند. تکنیسینهای کلینیک ابتدا مکان خاطرات مورد نظر را که به صورت لکه های روشنی روی مغز نمودار میشود، شناسایی کرده و سپس به محو کردن آن لکه های نور میپردازند. ابتدا کلمنتاین و سپس جول آگاهانه تصمیم به پاک کردن خاطرات مشترکشان میگیرند اما حتی بعد از فراموشی یکدیگر، مجدداً به سمت هم کشیده شدند زیرا لکه نوری که در قلب آنها روشن شده بود درخششی ابدی داشت فیلم درخشش ابدی یک ذهن پاک ، فیلمنامه محکم و پیچیده ای دارد و با توجه به زمینه هایی که داستان در اختیار نویسنده قرار داده است به طور پی در پی سطوح کشمکش خود را تغییر می دهد. دائماً از ذهن شخصیت اصلی به جهان بیرون جابه جا می شود.
جوئل( جیم کری Jim Carry) و کلمانتین ( کیت وینسلت Kate Winslet)  از عجیب ترین شخصیت های سینمایی در چندین سال اخیر به شمار می روند. یکی خیلی معمولی و دیگری کمی خل وچل و غیرقابل پیش بینی.
عجیب بودن شخصیت های اصلی باعث شده تا رابطه ای هم که بین آنها شکل می گیرد ، عجیب و کم نظیر باشد. در واقع همین غرابت باعث می شود که جوئل برای حفظ خاطرات خوب و خوش خود با کلمانتین تقلا کند و ما به عنوان بیننده ، به تماشای ادامه اتفاقات ترغیب شویم.
فیلم درباره روابط انسانی و ارزش رابطه ها صحبت می کند و می گوید به هیچ وجه نمی توان از اوقات خوش رابطه ها، حتی آنهایی که فرجام خوبی ندارند، گذشت و اینکه انسان ها تنها زمانی که روابط شان در حال نابودی است، به ارزش آنها پی می برند.

نکته ای که توجه مرا  به خود جلب کرد، رابطه حافظه و عشق بود که در این فیلم به خوبی آن را به تصویر کشیده اند. شخصیت ها با اینکه خاطرات دیگری را از ذهنشان پاک کرده اند ولی در اولین ملاقات، حس عجیبی دارند، نوعی حس آشنایی . احساسی که از یک رابطه در گذشته حکایت دارد.
نکته دیگر درباره موضوعی که فیلم به آن پرداخته ،یعنی؛ پاک کردن حافظه. حافظه عبارت است از  مجموعه ای از فرآیندهای اکتساب، نگهداری و کاربرد اطلاعات. تفکر امروزی حافظه را به سه مرحله اصلی تقسیم می کند؛ یادگیری، نگهداری و محافظت ، یادآوری و بازیابی .  بیشترین مطالعات درباره مراحل اول و سوم انجام شده و از مرحله دوم؛ یعنی نگهداری و محافظت ، اطلاعات چندانی در دست نیست. این در حالی است که فیلم  درخشش ابدی یک ذهن پاک مستقیماً به مرحله دوم پرداخته و نشان می دهد حتی اگر علم به آن درجه برسد که بتواند در حافظه آدم ها دخل و تصرف کند ولی هرگز قادر به غلبه بر احساسات بشری نیست.

 خاطرات زنده هستند و زندگی می‌کنند. در حقیقت قابل تحریف هستند و ما با آنها و در کنار آنها زندگی می‌کنیم. با همان خاطرات معنی می‌شویم و هویت ما را قوام می بخشند. شاید این دید گاه نزدیک به دیدگاه گابریل گارسیا مارکز باشد که در کتاب" زنده‌ام تا باز گویم " یا " زنده‌ام تا روایت کنم " باشد که می گوید: " زندگی آنچه که زیسته ایم نیست بلکه یکسره آن چیزی‌ست که به خاطر می‌آوریم تا باز گوییم." این نوع نگاه بسیار درست  است. زیرا آنچه را که از یاد می‌بریم گویی هرگز نبوده‌است و از طرفی هر بار که چیزی را به خاطر می‌آوریم گویی بار دیگر آن را زیسته‌ایم. در فیلم این رویکرد به خوبی نشان داده می‌شود.فراموشی همواره آسان و دلپذیر نیست و اگر چارلی کافمن تنها به جنبه‌ی دلپذیر یا جنبه‌ی دردناک فراموشی می‌پرداخت فیلم‌نامه ناقص می‌ماند. به همین دلیل اگرچه برخی افراد مخصوصا در زمان والنتاین تصمیم به استفاده از تکنولوژی شرکت لاکونا می گرفتند و برخی حتی بارها از این موهبت استفاده می‌کردند، اما زمانی که مری متوجه‌ می‌شود که او خود پاکسازی شده، آنقدر درهم می ریزد که تصمیم می‌گیرد تا تمام بیماران را از پاکسازی‌شان باخبر کند و به همه از جمله جول و کلمنتاین نامه مینویسد ومدارک‌شان را برایشان پست می‌کند.

از نقاط درخشان فیلم میتوان به بازیهای جیم کری  اشاره کرد.  این بار در نقشی متفاوت (مردی ساده لوح، کم حرف و خجالتی) توانایی های خود را به رخ کشید،جيم کري آنقدر خوب در نقش يک مرد کم حرف  فرو‌رفته که اصلا نمي توان تصور کرد که اين همان مرد بذله گو با لبخندهاي بزرگ فيلمهاي کمدي باشد.  اما آنچنان از طرف آکادمی اسکار مورد کم لطفی قرار گرفت که حتی به عنوان نامزد دریافت جایزه اسکار هم برگزیده نشد. نکته جالب در مورد نقش جول این است که در ابتدا قرار بود نیکلاس کیج آنرا ایفا کند. در طرف دیگر نیز بازی درخشان کیت وینسلت را در قالب زنی جسور، شلوغ و پرانرژی شاهد بودیم که به حق نامزدی دریافت جایزه اسکار را برای او به ارمغان داشت.

اما مسئله مهمی که شاید دلیل اصلی اقبال فیلمنامه کافمن در شب اسکار بوده باشد ، توجه به همه شخصیت هاست. علاوه بر پرداخت بسیار خوب دو شخصیت اصلی ، پرداختن به سایر شخصیت ها، گذشته و روابط آنها باعث شده تا همه کاراکترهای فیلم تا حدّ قابل قبولی از پردازش مناسب برخوردارند.

عدم تدوین خطی، مخاطب را در بار اول تماشای فیلم حسابی گیج میکند، اما با نزدیک شدن به انتهای فیلم و در ده دقیقه پایانی با پیدا شدن تکه پازلهای گم شده داستان، مخاطب لذت وافری را از حل پازل فیلم تجربه میکند.

براي درک فيلم بايد بدونيم در هر لحظه، فيلم در چه زمان و چه موقعيتي قرار داره.

زمان رو به شکل کلي و بدون در نظر گرفتن جزييات ميشه به ۴ قسمت تقسيم کرد:

 - آشنايي کلمنتاين و جوئل براي اولين بار

 - رابطه و خاطرات مشترک آنها تا قبل از جدايي

 - جدايي آنها و پاک کردن خاطرات يکديگر از حافظه خودشان

 - آشنايي براي بار دوم

رنگ موي کلمنتاين کليديه که با اون ميتونيم زمان فيلم رو تشخيص بديم.

آنچه در فيلم ميبينيم ۲ دسته هستند:

- حوادثي که در در دنياي واقعي اتفاق افتاده‌اند و مي‌افتند.

-  آنچه که موقع پاک کردن خاطرات جول، از دريچه ذهن او ميبينيم. قسمتي از آن، خاطرات مشترک جوئل و کلمنتاين هستند و قسمت ديگر، زماني است که جوئل از پاک کردن خاطره کلمنتاين پشيمان مي شود و تلاش ميکند ياد کلمنتاين را جايي در خاطراتش

که براي دستگاه خاطره پاک کن يافتني نباشد پنهان کند (مثلا در ميان خاطرات کودکي اش يا در میان عقده‌ی حقارتش)

بازي جيم کري و کيت وينسلت عاليست. کيت وينسلت انگليسي براي اين فيلم با لهجه آمريکايي صحبت کرد و نامزد اسکار براي بهترين بازيگر زن شد.

فیلم در جشنواره های مختلف موفقیتهای چشمگیری را بدست آورد که از جمله مهمترین آنها میتوان به دریافت اسکار بهترین فیلمنامه اورجینال اشاره کرد. همچنین این فیلم در فهرست فیلمهای برتر سایت IMDB در رده پنجاه و نهم قرار دارد. این فیلم را میتوان یکی از بهترین عاشقانه های دو دهه اخیر سینما دانست؛ لذت تماشای آنرا از دست ندهید.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 22:14  توسط مدیر وبلاگ  |